اشعار
»نورديده«
اى نور ديده به پدر ديده باز كن
كمتر براى اين پدر پير ناز كن
بر خيز و با نگاه نشسته ميان خون
پيش سپاه كفر مرا سرفراز كن
دستم دراز نيست به سيراب كردنت
تا خون بگيرم از دهنت كام باز كن
با اينكه شد نصيب تو پيروزى بزرگ
داغت عظيم شد زسكوت احتراز كن
با نغمه ى پيمبرى و سوز حيدرى
از حربگاه مأذنه بانگ نماز كن
سرو روان، مرو كه سرانجام كار شد
صبرى به گام آخرم اى سرو ناز كن
تا ميهمان به ديدن مقتل نيامده
بر خيز و عمه را قدمى پيشواز كن
شد داغ هلهله ز غم تو كشندهتر
يك حمله ى مجددى اى يكه تاز كن
صبرى كه با تو معبر معراج طى شود
با لفظ عشق معنى اين رمز و راز كن
»مه جبين «
آه اى پيغمبر دشت بلا
اشبه الناس جمال مصطفى
در وداعت آسمان خون مىگريست
هم حرم هم دشت و هامون مىگريست
نيست چون تو دلبرى در عالمين
باتو خود بردى دل از جان حسين
گرچه محزون مىكشى آه از نهاد
زودتر از ديگران اذن تو داد
از قفا ديدت پر از افسوس شد
ديگر از برگشتنت مايوس شد
بر دعا دارد محاسن روى دست
اى خدا دادم به راهت هر چه هست
چون دلم از بهر طاها تنگ بود
اكبرم آئينه دارى مىنمود
از حرم همراه خود برده دلم
دورى رخسار او شد مشكلم
رفت و لشكر را به خاك و خون كشيد
عاقبت با كام عطشانش رسيد
تشنهام كوآب تا نوشم پدر
بهتر ازاين ياورت گردم دگر
اكبرم )هات لسانك(از پدر
اسم رمز بوسه بر لعل پسر
هر دلى مجنون صفت شيدا شود
عاقبت مست گل ليلا شود
لعل او همراه خاتم مىمكد
شهد عشق است و دمادم مىمكد
جرعهاش از جام كوثر بهتر است
معنى عشق مجسم اكبر است
»لاله ى ليلا«
بسوز اى دل كه خون شد دل ز دلدار
جهان تاريك شد در ديده ى يار
به عاشورا كه شور محشرى داشت
سراپا حُسنِ اللَّه اكبرى داشت
اذان گوى نماز آخرينش
به عشق حق، شهيد اولينش
به ميدان رفته بود و از قفايش
بهم مىزد زحسرت دستهايش
به مژگان دُرِّ اشك ديده مىسفت
محاسن روى دستش بود ومى گفت
كه يارب اين همه دارو ندارم
بدست تيغ عشقت مى سپارم
در آن صحرا كه زهرا را جگر سوخت
ز داغ لاله ى ليلا پدر سوخت
پى رفتن كه سر از پاى نشناخت
نبيند تاكه بيجانش به جان تاخت
ولى افسوس بر بالين رسيدن
همان و مرغ روحش پركشيدن
به سينه سينه و صورت به صورت
چنان آئينه صاف و بى كدورت
»پسر از سر، پدر از ديده مىريخت
بدامن خون دل كاندر هم آميخت«
پسر را گيسوان بر باد مىرفت
پدر را بر فلك فرياد مىرفت
كهاى سرو روان از پا فتادى
»اميدم« را همه بر باد دادى
»اذن جهاد«
بياو بال و پر بسته ى مرا واكن
بياو پرزدنم را كمى تماشا كن
بياو راهى جبهه نما مرا بابا
بياو جيره ى جنگى من مهيا كن
بيا بسيجى خود را به جبهه كن اعزام
بياو اذن جهاد مرا تو امضا كن
نوشت نام قشنگى به روى سربندم
نظر زمهر و محبت به نام زهرا كن
كنار پيكر من، آمدى اگر بابا
به حال خويش نمارحمى و مدارا كن
ميان لشگر دشمن، اگر رهم گم شد
ميان حلقه ى خنجر مرا تو پيداكن
زبين آن همه زخمى كه بر تنم آيد
براى بوسه ى خود اى پدر رهى واكن
براى بردن جسمم به سوى دارالحرب
عباى هاشمى خويش را مهيا كن
»شق القمر«
ز اشكم آب پاشيدم به دنبالت كه برگردى
همى ساعت شمارى كرده ام تا جلوه گر گردى
مسير خيمه را تانعش تو با اشك پيمودم
دو لب واكن كه سيراب از فرات اين بصر گردى
اگر چه قلب من داغ تو را بر من خبر داد
ولى باور نمى كردم چنين شق القمر گردى
نشستم در كنارت، تا نخيزى بر نمىخيزم
مشو راضى على جان، باعث مرگ پدر گردى
»مسيحا نفس «
چون به ميدان ز حرم اكبر زفت
دل زجان شست سوى دلبر رفت
روح از جسم حرم يكسر رفت
همه گفتند پيغمبر رفت
زآن طرف مرگ به استقبالش
زين طرف جان حسين دنبالش
گفت اى سرو قد دلجويت
ليله ى قدر پدر گيسويت
اى رخت ماه و هلال ابرويت
صبر كن سير ببينم رويت
هم كنم خوب تماشاى تو را
هم ببينم قد و بالاى تو را
اى كمر جانب اعدا بسته
عهد با خالق يكتابسته
در خم زلف تو دلها بسته
اشك من راه تماشابسته
من نگويم مرو اى ماه برو
ليك قدرى بر من راه برو
اى جگر گوشه ى من اى پسرم
هيچ دانى كه چه آرى به سرم
مرو اينگونه شتابان ز برم
لختى آهسته من آخر پدرم
نه همين از پى خود مى كِشيم
اى مسيحا نفسم مىكُشيم
پدر استاده و مى كرد نظر
جانب مرگ، پسر راه سپر
همچنان سوى سمادست پدر
تا به گوش آمدش آواى پسر
رنگ خود باخت ز بانگ پسرش
زان كه دانست چه آمدبه سرش
در دلش جلوه ى اميد بتافت
با دو صد شوق به سويش شتافت
آمد و سينه ى لشكر بشكافت
پسرش يافت ولى زنده نيافت
گفت اى چشم و چراغ دل من
رفت بر باد،دگر حاصل من
در دلم نيست دگر نور اميد
شوق اميد زمن دست كشيد
تا به من بانگ تو در خيمه رسيد
ديد زينب ز رُخم رنگ پريد
آمدم با چه شتابى سويت
خواستم زنده ببينم رويت
سپه كوفه همه استاده
به تماشاى شه و شهزاده
شه روى نعش پسر افتاده
همه گفتند حسين جان داده
بى گمان جان پدر بر لب بود
آنكه جان داد بدو، زينب بود
برگرفته از کتاب مؤذن عشق تألیف عباس جوادی