»ذكرمصيبت 1: اجازه گرفتن على اكبرعليه السلام از پدرش«


از آن روزى كه خداوند پسرى به اباعبداللَّه‏الحسين‏عليه السلام عطا كرد اسم او را على گذاشت و بعد معروف به على اكبر شد. فرزند ارشد امام حسين‏عليه السلام بود و در زمان اميرالمؤمنين به دنيا آمده بود. جمالش مثل جمال زيباى رسول خداصلى الله عليه وآله بود و از همين رو هر موقعى كه )در مدينه( بنى هاشم و اهل بيت‏عليه السلام دلشان براى جمال رسول خداصلى الله عليه وآله‏تنگ مى‏شد مى‏آمدند خانه ابى عبداللَّه و جمال زيباى على اكبر را تماشا مى‏كردند از همه بيشتر حضرت زينب‏عليها السلام به او علاقه داشت.
روز عاشورا امام حسين‏عليه السلام به على اكبرش دستور داد كه اذان بگويد، على اكبر ستون خيمه‏ها بود. هر جا زن و بچه‏اى مى‏رفتند محور آنها على اكبر بوده است. اذان گوى حرم بوده. روز عاشورا بعد از اينكه اصحاب به شهادت رسيدند اولين نفر از بنى هاشم على اكبر بود كه براى به ميدان رفتن خدمت ابى عبداللَّه رسيد و دست بابا را بوسيد؛ بابا جان اجازه مى‏دهيد به ميدان بروم جان خود را قربانت كنم )شايد فرمود:برو اما اول با عمه‏ها و خواهرها و اهل حرم خداحافظى كن( آمد ميان حرم تا مهياى رفتن شود، يكى مى‏گويد: داداش كجا مى‏روى و.... فرمود: مرا آزاد كنيد مگر صداى غربت بابايم را نمى‏شنويد. وقتى از خيمه بيرون آمد، هشتاد و چهار زن و بچه براى بدرقه او از خيمه بيرون آمدند و اطراف على اكبرعليه السلام را گرفتند و با او وداع كردند.

»مصيبت 2: محبت پدرى «
آمد خدمت بابا، با او خداحافظى كرد. به سوى ميدان نبرد به راه افتاد. ديدند آقا ابى عبداللَّه‏عليه السلام چند قدمى او را بدرقه كرد. وقتى به ميدان رفت، آنقدر قدرت نشان داد و جنگيد... كه همه لشگر فرار كردند. رجز خواند خودش را معرفى كرد. شيخ جعفر شوشترى )ره( مى‏گويد وقتى على اكبرعليه السلام به سوى پدر آمد، هيچ كس نبود كه او را دنبال كند.
صدا زد: يا اَبا العطش قَد قَتَلنى )از بابا طلب آب نمود(
آنقدر ابى عبداللَّه على اكبرش را دوست داشت كه نمى‏خواهد زبان خودش را در دهان او بگذارد. فرمود: هان لسانك )زبانت را بيرون آور...( بعد فرمود: على جان! هر چه زودتر، از دست جدّم سيراب مى‏شوى. )على اكبرعليه السلام بار ديگر وارد ميدان شد(
چند لحظه گذشت، ناگهان ديدند يكى صدا مى‏زد: بابا! من هم رفتم خداحافظ و... ابى عبداللَّه‏عليه السلام با عجله خود را به بالاى سر فرزندش رساند، صورت به صورت على گذاشت. فرمود:
»وُلَدى على، عَلَى الدُّنيا بَعْدَك العفا« )على جان! بعد از تو خاك بر سر دنيا( .
پسرم! عزيزم!ميوه دلم! خدا بكشد آن كسى كه تو را كشت، پس از آن فرياد زد: جوانان بنى هاشم بياييد و جنازه على اكبر را برداريد و به سوى خيام حرم ببريد.

»مصيبت 3: اشارات«
وقتى هاجر، مادر حضرت اسماعيل‏عليه السلام جريان ذبح پسرش را فهميد اثر كارد را روى گلوى پسرش ديد، اثر طناب را روى دستان اسماعيل‏عليه السلام مشاهده كرد، بيش از سه روز زنده نماند، بااينكه حضرت اسماعيل‏عليه السلام هنوز سالم و زنده بود.
اما دل‏ها بسوزد براى ابراهيم كربلا، امام حسين‏عليه السلام، آن هنگامى كه آمد كنار بدن پاره پاره‏ى جوانش، سينه به سينه ى جوانش چسانيد آرام نگرفت، صورت به صورت جوانش گذاشت،.... صداى گريه ى امام حسين‏عليه السلام را تا آن موقع نشنيده بودند، امايك وقت ديدند، امام حسين‏عليه السلام براى على اكبرعليه السلام بلند بلند گريه مى‏كند.


»مصيبت 4: اشارات«
روايت شده است آن هنگامى كه پيراهن خونى يوسف توسط برادران او براى حضرت يعقوب‏عليه السلام آورده شد، حضرت يعقوب‏عليه السلام‏پيراهن را گرفت و به صورت خود نهاد و آنقدر گريست،تا رويش به خون پيراهن خضاب شد.
امام حسين‏عليه السلام جوانش را قطعه قطعه و خون آلود بر روى زمين مشاهده كرد. صورت به صورت جوان خود گذاشت و بلند بلند گريه كرد. همه ى شهداء را خودش به سمت خيمه‏ها مى‏آورد، ولى ديگر طاقت نداشت بدن على اكبرش را به سمت خيمه‏ها بياورد. صدا زد :
جوانان بنى هاشم بياييد
على را به در خيمه رسانيد
خدا داند حسين طاقت ندارد
على را بر در خيمه رساند

»مصيبت 5: زاده ى ليلا«
حضرت على اكبرعليه السلام خيلى عظمت داشت، خلق پيغمبرى مى‏دانيد چيست؟ قرآن مى‏گويد:»اِنّك لعلى خُلُقٍ عظيم« عجب! يا رسول اللَّه تو خلق عظيم دارى!
آن وقت امام حسين‏عليه السلام فرمود: اين جوان، خَلقاًو خُلقاً و منطقاً شبيه‏ترين مردم به پيامبر است. )به حق اين جوان قَسَمت مى‏دهم جوان‏هاى شيعه را از آفات حسّى و غير حسّى نگاهدارى كن.(
يك تنه وارد لشگر شد. روايت داريم كه مى‏فرمايد: على اكبرعليه السلام وقتى حمله كرد، از لشگر دشمن كشت تا»حتّى ضَجَّ النّاس مَن كثرةِ قتل«
ضجّه ى لشگر »عمر سعد« از دست على اكبر بلند شد. مصيبت آقاخيلى عجيب است. چون قلب حضرت زهراعليها السلام ناراحت مى‏شود در كوى مصيبت ايشان پرسه مى‏زنيم.در گذشته وسايل طبّى مثل حالا نبود. يك نفر كه مى‏خواست از دنيا برود، آينه، روى صورتش مى‏گرفتند. اگر نفس در آن منعكس بود آرام مى‏شدند، اميدوار مى‏شدند كه هنوز حياتى دارد. آى شيعيان! آينه ى جمال خداوند، بالاى سر على اكبرعليه السلام رفت. آينه خم شد و صورت به صورت على اكبرعليه السلام گذاشت. يا اباعبداللَّه!....
مرحوم نيّر در قالب شعر، صحراى كربلا را مجسّم كرده است. از زبان امام حسين‏عليه السلام گفته :
اين بيابان جاى خواب ناز نيست
ايمن از صيّاد تيرانداز نيست
ديده بگشا و مرا دلخون مكن
زاده ى ليا مرا مجنون مكن»

 


 
 
ورود

شما هنوز در سایت ما عضو نشده اید.برای عضویت اینجا کلیک کنید.

کوکی ها باید برای گذشتن از این مرحله فعال باشند.